شبی دیگر، ولی امشب دلم تنهاتر است انگار
شب تنهائیم امشب ز هر شب شبتر است انگار
شبی دیگر، ولی امشب هجوم سرد تاریکی
بدین یخبسته گفتارم، نهیب آذر است انگار
به هر سو چشم میدوزم، هزاران روح سرگردان
چه بیتابست جانم؛ شام، شام آخر است انگار
نوید بازگشت صبح امشب نقل مجلس نیست
دل خورشید هم چندی هوای خاور است انگار
خدایا هر چه میگردم، نشانی نیست از مهتاب
نزاعی سخت بین ماه و دب اکبر است انگار
گذر میکرد شبهای دگر از خاطرم یادت
عبور یادت امشب از مسیر دیگر است انگار
دلم با یاد تو هر شب، امیدی در دلش مییافت
امید یافتن، امشب ز هر شب کمتر است انگار
چنان آتشفشانی در درونم شعله میتازد
که از کوچکترین قهرش، جهان خاکستر است انگار
گلستان میشود گر پا نهی بر آتشستانم
ولی در فکر ابراهیم، رایی دیگر است انگار
هزاران کاخ سوزاندم به هایی از وجودم؛ آه
که بر درگاهت امشب آتشم خاکستر است انگار
خدایا! با تو ام! آیا حواست اینطرفها هست؟
که جز تو، کار هر که دیگر امشب آخر است انگار